.:: آخرین مطالب ::.


سلام بچه ها من می خواهم یک داستان برای شما بنویسم.

                                                 یخبندان                                       
در سیاره ای که اسمش یخبندان بود یخ هایی زندگی می کن که  به کمک تکان  دادن خود  حرف می زنند .
سلام اسم من بی بی و اسم خواهرم لی لی هست ما سیاره ی عجیب غریب مان را از دست دادیم وقتی که انسان ها مارا پیدا کردندمارا برداشتند و ما را بردند به کره ی زمین اما متاسفانه هنگام برداشتن ما سیارمون نابود شد و تعدادی یخ مردند . خب می خواهم یک خاطره ای که  قبل از سیاره مون خراب شود برایتان تعریف کنم.یک روز من و خواهرم با همدیگر رفتیم به دنیای ابی یعنی همون استخر درانجا همه اب شده بودند. معمولآ ما در استخر هایمان اب نداریم یخ هایی که فکر می کنن یخ ها دیگر رفتن و اب شدن می روند . چون هوا را گرم کرده هوا وقتی که اب شدن هوا را متوسط کرده خب من پریدم تو اب اوا هوا گرمه و من اب شدم  یک دفعه خواهرم پرید تو اب و اب بازی کرد و نمی دانست که این اب منم.خب این خاطره ی خیلی بد برای من بود. خب این زندگی منه دیگه چکار کنم.

این داستان قسمت بعدی هم دارد.




موضوع:
نویسنده : باوان
٢ شهریور ۱۳٩٠ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ


صفحات وبلاگ
آمار بازدید
  خوش آمدید
نویسندگان:


آمار بازدید




Top Blog

تبلیغات